دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دینا جونم

عید فطر مبارک

دختر گلم بالاخره ماه رمضون هم تموم شد.این ماه انگاری توام دلت میخواست روزه بگیری آخه خیییلی کم غذا میخوردی فکر کنم تو این یه ماه کلی وزن کم کردی.اما از دیروز باز برنامه غذاییتو خیلی جدی شروع کردم و به زور چند قاشق غذا میخوری. سعی میکنم وعده های غذاییتو زیاد کنم.حالا ببینیم چی میشه. تو این ماه حرف زدنتم کلی پیشرفت کرده.یه کتاب شنگول منگول داری که از خودت جداش نمیکنی خیییلی دوسش داری.از بس ازم خواستی عکساشو بهت توضیح بدم خودتم یاد گرفتی میشینی و به عروسکات توضیح میدی. راستی یه خبر خوبم دارم تو این ماه قل هوالله رو یاد گرفتی درسته نمیتونی کامل بخونی ولی خیلی از کلمه هاشو خودت میگی نماز خوندنتم خیییلی دوست دارم وقتی میخوام نم...
21 مرداد 1392

تولد بیتا جون

دینا جونم چند شب پیش افطار خونه خاله ژیلا ( خاله بابایی ) دعوت بودیم.از اونجایی که فرداش تولد بیتا دختر خاله بابایی بود تصمیم گرفتیم یه کیک بخریم و سورپرایزش کنیم. کیک رو که تو ماشین دیدی باز مثل همیشه ذوق کردی. میخواستیم بعد افطار بیاریم ولی تو تا رسیدی دست زدی و تبلد الابک خوندی ما هم خودمونو زدیم به بیخیالی. خلاصه که بعد افطار کیک رو آوردیم تو که انگار تولد خودت بود کلاه بیتا رو گذاشتی رو سرتو شمع رو هم خودت فوت کردی جالبه که کیک رو هم خودت بریدی.خلاصه که حسابی بهت خوش گذشت. اینم افطاری خونه آنا   ...
15 مرداد 1392

دینا در شب قدر

دینا جونم پارسال شب قدر تو خیییلی کوچولو بودی و نتونستم ببرمت مسجد با اینکه دوست داشتم برم ولی هر سه شبو موندیم خونه و احیا گرفتیم.امسال شب اول و خونه بودیم تورو خوابوندمو بعد با بابایی نشستیم و دعا خوندیم و احیا کردیم ولی شب دوم نتونستم خونه بمونم به بابایی گفتم دلم میخواد برم مسجد اونم موافقت کرد گفت بریم همش استرس داشتم تو شیطونی کنی و سروصدا راه بندازی ولی برخلاف تصورم اصلا از جات تکون نخوردی چادرتو سر کردی و تقریبا 2 ساعت یه جا نشستی و خانومارو نگاه میکردی.   وقتی اومدیم بیرون بابایی پرسید دینا اذیتت کرد گفتم نه باورش نمیشد. شب آخرم به مامان جون گفتم تا اونم باهامون بیاد اومد و تو باز مثل شب پیش چادرتو سر کردی ...
12 مرداد 1392

این روزای دینا

دختر گلم این روزا هم شیطون شدی هم شیرین زبون. از صبح که بیدار میشی یه ریز حرف میزنی وقتی میخوابی خونه سوت و کور میشه. دیروز از خواب بیدار شدی میگی آنا شلوغ میکنه فکر کنم خواب دیده بودی. امروز پات یه کوچولو زخم شده میگی : پایم اوف شده بریم دکتر خوب شه. چنذ روز پیش بابایی خوابیده بود رفتی بهش گفتی : عسل دینا پاشو. خلاصه که بعضی وقتا یه حرفایی میزنی که هممون هنگ میکنیم. شیطونیاتم که دیگه گفتن نداره نباید هیچ چیزی سر جاش باشه. تا اتاقتو مرتب میکنم میری و همه رو میریزی به هم.اصلا هم با اسباب بازیات بازی نمیکنی.کفشای منو میپوشی روسری سر میکنی و میگی مهمون اومده. کلی از این کارات فیلم گرفتم تا وقت...
4 مرداد 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد